سُمِ پایِ عقب خَرِ لاغر، در حرکتِ غریزی، به سُویِ تاریکی پرتاب شد. اما فضا تَهی بود. سُم در خلأ چرخید و بر ‏سنگ‌فرشِ سردِ ورودی فرود آمد. ضربه، از استخوانِ مچ به زانو و از آن جا به لگن رسید. تاندونِ پُشتِ ساق در ‏خود پیچید و فشرده ماند. خَرِ لاغر لرزید‎.‎
مُهرۀ دومِ گردنش، درست در نقطه‌ای بود که سال‌ها چوبِ سنگینِ یوغ، پوست را ساییده و به پینه‌ای صیقلی ‏تبدیل کرده بود. گردنش، زیرِ بارِ سنگینِ سر، به سُویِ زمین خَم بود. اکنون یوغی بر گردنش نبود. اما خمیدگیِ ‏چهل و پنج درجه، در استخوان‌هایش، به سُویِ پایین و چپ، مانده بود. گردنش را تکانی داد. صدایِ سایشِ ‏مُهره‌ها، در خاموشیِ طویله، مانندِ تَرَک خوردنِ پوستۀ درختِ پیری در سرمایِ استخوان‌سوز بود‎.‎
طویله، نیمه‌باز بود. لولایِ پایینیِ درِ چوبی شکسته بود و لنگۀ سنگینَش، میانِ چهارچوب-و-دیوار، آویزان و کج ‏شده بود. باد می‌وزید و در را با هماهنگیِ تکراری به دیوار می‌کوفت: تَق… تَق… تَق… . بُویِ آمونیاک، چَرمِ ‏کَپَک‌زده و خیسِ یوغ، فضایِ تنگِ طویله را پر کرده بود‎.‎
گامی به پیش برداشت. زانوانَش، با دَرد، باز شدند. در آستانۀ درگاه ایستاد؛ جایی که سیاهیِ طویله به روشناییِ ‏دشت بر-می‌خورد. رودخانه، در چند گام، چُنان به طویله نزدیک شده بود که گسترشِ آب، خاکِ جلوِ درگاه را ‏به گِلِ فشرده-و-بَرّاق تبدیل کرده بود. بخشی از آبِ رَوان، در چالۀ سنگی و کم‌عمقی آرام گرفته بود که زیرِ ‏سایۀ درِ آویزان قرار داشت و مانندِ آیینه بود‎.‎
در حالی که هنوز نیمی از بدنش در تاریکی بود، سرش را از چهارچوبِ در طویله بیرون آوَرد و به پایین ‏نگریست. در آن چالۀ آیینه‌گون، تصویرِ خود را دید. شیارِ ژرفِ پُشتِ گردنش، در بازتابِ آب، مانندِ جایِ زخمی ‏می‌درخشید. موجی از رُویِ تصویر گذشت. خمیدگی شکست و دو باره شکل گرفت‎.‎
آن سُویِ رودخانه، اسبِ‌ وحشی کنارِ آب ایستاده بود. سرش را بلند کرد و به سُویِ دشت نگریست. برایِ دَمی، ‏خمیدگیِ گردن خَرِ لاغر در آب، با خطِ صافِ گردنِ اسب، در یک نگاه، کنار هم قرار گرفتند‎.‎‏ سپس، سُمِ پایِ ‏عقبش را بلند کرد و دو باره به جایی کوفت که آخور نبود. اما این بار، سُم در گِلِ نرمِ جلویِ درگاه فرو-رفت. ‏خُنَکیِ گِل، سُم‌هایش را در بر گرفت. همۀ وزنِ خود را به جلو راند و از زیرِ سقفِ طویله بیرون آمد. تمام‌قد، زیرِ ‏آسمان‎.‎
نورِ مستقیمِ آفتاب، به مَردُمَک‌هایِ گشادشده‌اش بتاخت. ماهیچه‌هایِ دَورِ چشمانش، در واکنش، فشرده شدند. ‏اشکِ گرمی از گوشۀ چشمانش، بر پوزۀ زِبر-و-خاکستریَش سرازیر شد‎.‎
گردنش را بالا کشید. مهرۀ دوم، با سُوزِشِ تُندی پاسخ داد. ماهیچه‌هایِ ذوزنقه‌ای، با صدایی در ژرفایِ گردنش ‏پاسخ دادند؛ صدایی مانندِ شکستنِ لایۀ نازکِ یخ بر سطحِ مُردابی. سُوزِش، از پشتِ گوش‌هایش تا نوکِ سُم‌هایش ‏رسید. نَفَسِ ژرفی کشید. هوایِ دشت، بُویِ خاکِ باران‌خورده و پونۀ وحشی داشت‎.‎
اسبِ وحشی در آن سُویِ آب چرخید. سُم‌هایش، بَر سنگ‌هایِ لیز گام برداشتند و در مِه نا-پدید شد. درِ طویله ‏باز هم به دیوار خورد: تَق… تَق… تَق… ؛ اما این صدا، دیگر، تپشِ قلبِ او نبود‎.‎
خَرِ لاغر به پشتِ سر نَنگریست. گردنش، با هر گام، لرزشی داشت که از مهرۀ دوم تا شانه‌هایش می‌رسید. بادِ ‏دشت، موهایِ زِبرِ پُشتِ گردنش را می‌نواخت، همان جا که سال‌ها تاریک مانده بود. سُم‌هایش، رُویِ گِلِ نَمناک، ‏رَدهایی بر جای می‌گذاشتند. درِ طویله، پشتِ سرش، با همان هماهنگیِ پیشین به دیوار می‌کوفت. اما صدایش، با ‏هر گام، دورتر می‌شد.‏
در مِهِ بامدادی، رَدِ سُم‌ها، از کنارِ درگاه، به سُویِ رودخانه کشیده می‌شد. آب، با موجِ آرامی، به لبه‌هایِ برخی از ‏رَدها رسید و آن‌ها را پُر کرد. در جایی که درنگ کرده بود، رَدِ آخرین سُم، کمی ژرف‌تر بود. آب تا لبه‌اش بالا ‏آمد؛ اما درونش نریخت‎.‎